ساقیا سایه ابر است وبهار ولب جـوی من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
بوی یکرنگی از این نقش نمی آیدخیز دلق آلوده صوفی به مــــی ناب بشـــــــــوی
دو نصیحت کنـمت بشنو وصد گنج ببر از در عـیـــش درآ و به ره عــیــب مــپـــوی
شکر آن را که دگر بار رسیدی به بهار بــیـخ نیــکـی بنشـان و ره تحقیق بجــــوی
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی می خواند دوش درس مقامات معنوی
یعنی بیا که آتش موسی نمود گل تا از درخت نکته توحید بشنوی
جمشید جزحکایت جام ازجهان چیزی نبرد
زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر کای نور چشم من بجز از کشته ندروی
بعد ازاین دست من ودامن آن سرو بلند
که به بالای چمان از بن وبیخم برکند
حاجت مطرب ومی نیست توبرقع بگشا
که به رقص آوردم آتش رویت چوسپند
گفتم اسرار غمت هرچه بود گو می باش
صبر ازین بیش ندارم چه کنم تاکی وچند
باز مستان دل ازآن گیسوی مشکین حافظ
زانکه دیوانه همان به که بود اندر بند
ای همه شکل تو مطبوع وهمه جای توخوش دلم ازعشوه شیرین شکرخای توخوش
شیوه نازتو شیرین خط وخال تو ملیح
چشم وابروی تو زیبا وقدوبالای توخوش
هم گلستان خیالم زتو پرنقش ونگار
هم مشام دلم اززلف سمن سای توخوش
شکر چشم توچه گویم که بدان بیماری می کند درد مرا از رخ زیبای توخوش
مهدیا در پهنه گردون دوست داشتنی تر ازتو کیست؟
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن هرکه دید آن سرو سیم اندام را


